سلام و تشکر میکنم به تمام عزیزانی که تو این مدت باهام بودن و تنهام نذاشتن
با حضورشون,با نظراتشون منو همراهی کردن.فکر کنم دیگه وقت خداحافظی رسیده
دلم برای همتون تنگ میشه
خداحافظ برای همیشه 
خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین،به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ ، نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
آسمون منو تو يه مدته سياه شده گفتن دوست دارم كم شده كيميا شده اون غروري كه گذاشته بوديمش يه جاي دنج اومده باز توي قلب من وتو خدا شده اون حسادت هايي كه اول طعم عاشقي رو داشت حالا انگار ارزشش قد يه ادعا شده اون دسا كه داده بوديم توي رويامون به هم تقصير كيه نمي دونم ولي رها شده ما قرار نبود مثل بقيه زندگي كنيم چرا حرف هامون مث تموم آدما شده گنبد عشق منو تو ضريحاش طلايي بود طلا ها ريخته و جنس گنبدا بلا شده

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه.
من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.
آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسي قرار نداشتم.
ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" .
ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود.
آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.
ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد.
من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.
اين چيزي هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم.
من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.
خدايا! مرا متبرك گردان تا عشق ورزيدن و خنديدن را بياموزم. به همه ، حتي كساني كه مرا درك نكرده اند يا با من بدي كرده و مرا رنجانده اند، عشق ورزم. مرا بياموز تا در همه موقعيت ها و شرايط زندگي بخندم و بدانم در هر آنچه روي ميدهد نيكي نهفته است




هرچي ميخوام برات بگم قصه دل واپسيه
هرچي نثارت بکنم يه آسمون بي کسيه
قصه تو قصه من قصه عاشق بودنه
حرفاي ما هر کلمه ش از عاشقي سرودنه
نميدونم يادت مياد روزايي که غصه نبود حيف که هميشه اين روزا خاطره ميشه خيلي زود
يادش بخير زمانيکه شعراي من مال تو بود دست من از تو مينوشت قلب من از تو مي سرود
اما ديگه فاصله ها چيزي برامون جا نذاشت انگار نميشه دور بود و پيش کسي دل جا گذاشت
شايد اينم يه قصه بود که قهرماناش ما بوديم ما که به غير از دل خوش دنبال چيزي نبوديم
حالا ديگه تو فال ما نشونه عاشقي نيست
ديگه نميشه گفت که عشق چيزي هميشه موندنيست

كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتردلها نوشت





روزگار غریبیست نازنین.......
امروز یه لبخند
فردا دوست میشی
پس فردا عادت میکنی
نازنینت میشه
تو نبودش دلتنگ میشی و اسش اشک می ریزی
همه وجودت میشه
بعد با یه بهونه ساده قهر میکنی وهمه چی تموم میشه
فوقش چند روز دلتنگی
یه نازنینه دیگه پیدا میکنی و دیگه به کلی قبلی رو از یاد و خاطرت میبری
به همین سادگی همه چیز تموم شد
روزگار غریبیست نازنین....

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است
تنها مرا به تشنه طوفان من مبین
ای بس حدیث تلخ که ناگفته مانده است
گفتم ز سرنوشت بیندیش و آسمان
گفتی غمین مباش که آن کور و این کر است!
دیدی که آسمان کر و سرنوشت کور
صد هاهزار بار از ما قوی تر است؟!

![]()


یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد
پس نگو
که رویای دور از دسترس خوش نیست قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خسته است ولی دل دریایست
تاب و توانش بیش از اینهاست
دوستت دارم
و تاوان آن هرچه میخواهد باشد
و دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز و باکی ندارم از هیچ کس و هر کس که تو را دارم
عزیز

میخواستم برایت هدیه ای بفرستم
گل گفت:مرا بفرست که مظهر زیبایی هستم
برگ گفت:مرا بفرست که مظهر ایستادگی هستم
به فکر فرو رفتم،سر به زیر انداختم آنگاه قلبم را دیدم که تنها چیز در زندگی ام هست
آن را به تو هدیه میکنم


سلام.نمیدونم چه طور شروع کنم!!!نمیدونم از کجا شروع کنم!!!فقط میخوام بگم ازت خیلی ممنونم و همچنین خیلی شرمنده.شرمندگی به این خاطر که من سعی نکردم که بشناسمت ولی الان که داره خیلی چیزا برام روشن میشه احساس پوچی میکنم.حالا که داره حقایق وجودت برام نمایان میشه نمیدونم چه طور باید ازت معذرت خواهی و تشکر کنم.فقط میخوام بگم ای عزیزترینم منو ببخش.منو ببخش به این خاطر که نشناخته راجع بهت قضاوت کردم.عزیز دلم ترانه ی زندگیم ستاره ی آسمونم منو ببخش منو ببخش منو ببخش.....................

خواب تلخ
مرغ مهتاب می خواند
ابری در اتاقم میگرید
گلهای چشم پشیمانی می شکفد
درتابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد
مغرب جان می کند
می میرد
گیاه نارنجی خورشید
در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم
نپنداریم درخواب
سایه شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد
کنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهای چشم پشیمانی را پر پر می کنم






گریه کن جدایی ها ما رو رها نمیکنند آدما انگار برای ما دعا نمیکنند
گریه کن ما حالا حالا ها باید از هم دیگه جدا باشیم بشینیم منتظر معجزه خدا باشیم
گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم به خدای آسمونامون گلایه می کنم

زمانی عاشقی ومیتونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی...در قفس رو باز کنی و بذاری پرنده ی قشنگت پرواز کنه...آزاد،آزاد...بذار اونقدر بره که تو انتهای آسمون ببینیش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه وبرگشتنی باشه، برمیگرده ...اما اگه بر نگشت...بسپرش دست خدا...بذار اونقدر پرواز کنه تا به اون جایی که میخواد برسه. به همون جایی که دل کوچیکش شاد باشه واحساس سعادت کنه و تو رو تو رویات خوشحال کنه...

پرسيد:
به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است



















